مِه

۷ مطلب در شهریور ۱۴۰۱ ثبت شده است

غ.جمعه

جمعه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۱، ۰۵:۱۶ ب.ظ

به ساعاتی از روز دارم نزدیک میشم که... که خدایا اِرحَم.

به جز این؛ برای من همونقدر لاک زدن روی دست راست سخته که خط چشم کشیدن رو چشم چپ.‌

 

کاش من الان منتقل میشدم به فردا 

ایستادگی کردن مقابل غروب تا انتهای شب واقعا دشواره برام. یعنی داشوار تر... .

همین الان که رسیدم به ته خط هم فکر میکنم واقعا رحم نکرد به من! 

  • ۰ نظر
  • ۲۵ شهریور ۰۱ ، ۱۷:۱۶

خدایِ خدای عدالت

يكشنبه, ۲۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۹:۳۱ ب.ظ

من بعضی وقتا به این فکر میکنم که واقعا دنیا بی ارزش تر از اون چیزی هست که من یه چیزیو بخوام اما نداشته باشمش. یعنی حتما باید داشته باشمش. یعنی نباید حسرت به دلم بمونه. چرا؟ چون این دنیا بی ارزشه..! 

ولی خب... دیدی؟ آدم هی میره جلوتر... یه چیزایی رو میبینه و میفهمه که انگار نباید. که انگار هیچوقت دلت نمیخواست اینارو بدونی. که اصلا حتی فکرشو نمیکردی اینا وجود داشته باشن که حالا دلتم نخواد که عمیق بفهمیشون. 

انگار یه چیزایی مال تو نبودن. از همون اول مال تو نبودن. انگار تلاش کردی، جون کندیا اما خب تو راه درستی نبودی! میدونی چی میگم؟ انگار تو آدمش نبودی... 

امروز صبح رفتم آزمایش، یه خانم دیگه بود اعصاب مصابمم بهم خورد ازش. یکم تلاش کرد رگو پیدا کنه بعد گفت نه نیست! =)) پاشو بگیر بخواب. خوابیدم، گفت چون ترسیدی! گفتم نترسیدم! گفت نه الان میگیرم برات ببینی درد نداره دیگه نمیترسی! وقتی پیدا کرد رگمو گفتم حالا میشه بشینم؟ اینجوری راحت نیستم. دوباره تأکید کرد آره چون ترسیدی، آره عزیزوم بشین. تهش هم انقدر لفتش داد ایندفعه برعکس دفعه قبل فشارم افتاد و دوباره گرفتم رو تخته خوابیدم. بعد دوباره تأکید کرد که بهت گفتم که بلند نشو، چون ترسیدی. =)) 

.

چقدر بابت چیای الکی دلم میگیره. امروز صب یه دختره رو دیدم داشت میرفت مدرسه. دلم گرفت. کلی هم گرفت. 

بعدش هم رفتم کتابخونه

.

کاش میشد که یه چیزایی نمیشدن 

یعنی کاش اصلا تو زندگیت نبودن، اتفاق نمی افتادن 

و حالا که هستن، باید یه جوری برخورد کنم که انگار نیستن... میدونی چقدر سخته اصلا؟ حتی نمیدونی دارم چی میگم، راجع به چی میگم...

من آب سیب میخوام

من دلم میخواد زبان بخونم

  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۳۱

چه فرجامیست

شنبه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ۰۵:۱۸ ب.ظ

کاره یه لحظه است... 

دیشب برای خودم نوشتم هر وقت ترسیدی، بیشتر برو تو دلش و...

دوباره

فقط 

یه لحظه است.

 

 

از جمله نوشته هایی که اگر بعدا ها برگردم بخونم، برای اینکه دلیل و مفهوم نوشتمو بفهمم باید خیلی فکر کنم. شاید! شاید به یاد بیارم، شاید از یاد برده باشم. 

  • ۰ نظر
  • ۱۹ شهریور ۰۱ ، ۱۷:۱۸

تدریجی. .

دوشنبه, ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ۱۰:۳۶ ب.ظ

هیچ چی جالب نیست عزیزم 

همه چی عین همه، دقت کن ببینی... 

اینجا همه چی خسته کننده هست، گاها اما من کارهای تکراری رو با حس های مختلف انجام میدم، گاها من نگاهمو عوض میکنم تا از دید بهتری ببینم و یا حتی دید متفاوت تری! 

بهرحال چیزی از تکراری بودن ماجرا کم نمیشه عزیز من 

همینه که هست.

من خیلی پر شدم از یک سری فکرهایی که شاید آدم های کمی توی سرشون دارن، من نمیدونم چجوری باید حرف بزنم راجع بهشون. 

خیلی وقتها به من گفتن: باز فاطمه دوست داره حرف بزنه، اما نمیتونه 

یا؛ چرا حرف نمیزنی 

یا خوشت نمیاد حرف بزنی با ما؟ 

و... 

به جز اون بخشی که دلم نمیخواد راجع بهشون حرف بزنم، یک بخشی هست که... که واقعا بلد نیستم راجع بهشون بگم. از کجا بگم؟ چی مهمه؟ کدوما باید گفته بشه؟ اصلا چه فایده؟ منطقی نیست..! 

و از طرف دیگه... کاش درد یه دونه بود، اگرم بود درد خودت بود، واسه خودت بود... میدونید؟ 

ایندفعه با جریان زندگی پیش میرم، مقاومت نمیکنم. واقعا میگم... واقعا میرم و مقاومت نمیکنم. امروز دعا کردم اصلا به چیزی که صلاح من نیست دل نبندم و یا در جهت خواستنش قدم برندارم! دوباره اون قسمت مغزم فعال شد که مثلا منطقی حرف بزنه... نه فاطمه ببین، اینجور، اونجور..! در اوج غیرمنطقی بودن، ادعای منطقی بودن داره. 

و چیزهای دیگه... که بیهوده ان پس نمیگم. (مثله همینا که گفتم البته..:))

خب البته که من حالم به طور کلی خوبه، فقط به مُلده شدنمم راضیم با اینکه به خودم هی میگم آخ چه بده با حسرتات بمیری! آره همینطوری ها...

  • ۰ نظر
  • ۱۴ شهریور ۰۱ ، ۲۲:۳۶

اینو مینویسم امشب و یه وقت دیگه منتشر میکنم.

چهارشنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۳۵ ق.ظ

یادم میمونه چقدر منتظر موندم 

چقدر انتظار کشیدم 

چه انتظار های بیهوده ای 

برای چیزهای بیهوده تری کشیدم 

چه انتظار های بیهوده ای کشیدم! چه افراطی... چه بیهوده... چه بی عقل... 

با اینکه همه اینارو میدونستم. 

من از انتظار متنفرم! تنفر شاید شدید باشه براش اما بدم میاد! بدم میاد خیلیم بدم میاد. 

منتظر چیزای خوب بودن 

منتظر یه روز خوب رسیدن، با اینکه میگن روز خوبو باید ساخت! بدم میاد بدم میاد! 

منتظر بارون بودن وقتی هوا ابری شده و یا اعلام بارندگی کردن 

منتظر دوستت موندن وسط آشفتگی های عظیم

منتظر یه حرف موندن 

منتظر موقعیت خوب بودن 

منتظر اومدن پستچی 

منتظر بودن هی منتظر بودن هی انتظار هی بد بد بد 

من منتظر هیچی نیستم. نمیخوام منتظر باشم، نمیخوام. ن می خوام

  • ۰ نظر
  • ۰۹ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۳۵

A J A B

سه شنبه, ۸ شهریور ۱۴۰۱، ۰۸:۴۷ ب.ظ

حدود نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه تو مطب پاهامو چسبوندم به هم و کج نشستم و تکون هم نخوردم! 

چقدر بده آدم ماسک میزنه و بخوان نگاش کنن فقط تو چشاش زل میزنن. من اینطور مواقع نگامو به پایین میندازم. یا مثلا نشستی پاتو انداختی رو اون یکی پات، کناریت به پاهات نگاه میکنه. بعد تو هی فکر میکنی الان من پاهامو جفت بذارم، الان کج تر بشینم، الان پاشم وایسم. 

آها اینم بگم، برگشتنه پسر همسایمونو دیدیم تو کوچه سیگار نامرغوب میکشید بعد از سرفه به مامانم میگم؛ مامان نظرت چیه بریم بهش بگیم بابات میدونه میکشی یا نه؟ اونم نامرغوب.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۰۱ ، ۲۰:۴۷

Amelie

چهارشنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۱، ۰۱:۱۹ ب.ظ

اگر خویشتن داری کنم، ادامه آملی رو خواهم دید. نه فورا ولی حتما.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ شهریور ۰۱ ، ۱۳:۱۹