تدریجی. .
هیچ چی جالب نیست عزیزم
همه چی عین همه، دقت کن ببینی...
اینجا همه چی خسته کننده هست، گاها اما من کارهای تکراری رو با حس های مختلف انجام میدم، گاها من نگاهمو عوض میکنم تا از دید بهتری ببینم و یا حتی دید متفاوت تری!
بهرحال چیزی از تکراری بودن ماجرا کم نمیشه عزیز من
همینه که هست.
من خیلی پر شدم از یک سری فکرهایی که شاید آدم های کمی توی سرشون دارن، من نمیدونم چجوری باید حرف بزنم راجع بهشون.
خیلی وقتها به من گفتن: باز فاطمه دوست داره حرف بزنه، اما نمیتونه
یا؛ چرا حرف نمیزنی
یا خوشت نمیاد حرف بزنی با ما؟
و...
به جز اون بخشی که دلم نمیخواد راجع بهشون حرف بزنم، یک بخشی هست که... که واقعا بلد نیستم راجع بهشون بگم. از کجا بگم؟ چی مهمه؟ کدوما باید گفته بشه؟ اصلا چه فایده؟ منطقی نیست..!
و از طرف دیگه... کاش درد یه دونه بود، اگرم بود درد خودت بود، واسه خودت بود... میدونید؟
ایندفعه با جریان زندگی پیش میرم، مقاومت نمیکنم. واقعا میگم... واقعا میرم و مقاومت نمیکنم. امروز دعا کردم اصلا به چیزی که صلاح من نیست دل نبندم و یا در جهت خواستنش قدم برندارم! دوباره اون قسمت مغزم فعال شد که مثلا منطقی حرف بزنه... نه فاطمه ببین، اینجور، اونجور..! در اوج غیرمنطقی بودن، ادعای منطقی بودن داره.
و چیزهای دیگه... که بیهوده ان پس نمیگم. (مثله همینا که گفتم البته..:))
خب البته که من حالم به طور کلی خوبه، فقط به مُلده شدنمم راضیم با اینکه به خودم هی میگم آخ چه بده با حسرتات بمیری! آره همینطوری ها...
- ۰۱/۰۶/۱۴
- ۷ نمایش