مِه

۴ مطلب در آذر ۱۴۰۱ ثبت شده است

فقط یکم...

چهارشنبه, ۳۰ آذر ۱۴۰۱، ۱۲:۴۳ ب.ظ

سردمه، گرسنمه و کنار باغچه کتابخونه نشستم و احتمالا پالتوی نازنینم خاکی شده.

_همین الان یه دختر بچه ابتدایی پرید داخل یه کتاب هم دستش بود. اِی کوچک- 

غمگین و غریب و سردرگمم. 

داخل نمیرم و همینجا بیرون می‌شینم-

روزآی آخری -

جمعه, ۱۸ آذر ۱۴۰۱، ۰۷:۴۶ ب.ظ

دیشب تا دیر وقت تو یه اتاق تاریک با نور گوشیم بیدار موندم و «چیپس، چسب سس (۴بار)»  «شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار (۵بار)» «عکس». زوم کن ببینی. تاریکه و_ 

امروز نسبتا زیاد خندیدم. یه بار بیشتر نسکافه نخوردم. تو یه برنامه‌ای شرکت کردم و منظم‌تر بودم. مهمون داشتیم و ساکت‌ترین من بودم. 

نمیرم اونجا- ط

شطرنج بازی کردم. باختم :) 

داداشمو یه عالمه بوس کردم و تهش نتونستم فرار کنم و بازوم گاز گرفته شد- 

پیتزا درست کردم پس امشب رویآییه- 

عصبی شدم، فکر کردم، ناراحت شدم ولی خب موکول می‌شه به بعد دلایل و حل‌. 

هآآن- 

مهمونمون امروز برام نرگس آورده بود :) 

مرسی پانزده آذر

سه شنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۰۲ ب.ظ

برا اینکه یادم بمونه؛

زیر نم نم‌ ریز ریز بارون سویشرت بافتنی یشمی با باقیمونده از آبی‌های موهام، دستام دور یه لیوان چایی داغ، یهو قمری پرید، ترسیدم رو دستم چایی ریخت و وآی. همینجوری رفتم تو کوچه. یادم میمونه درختارو. موهام خیس شد. انگشتای پاهام یخ زد. هآآآآ کردم، بخار شد. رویش قارچ کوچولو  رو دیدم

همین صدای بارونو-

بستنی میخوام :) 

و من فهمیدم که همیشه یه جور نمی‌مونه 

فکرای انتخابی خوب- 

اموجی پروآآآنح 

مطمئنی...؟!

پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۱، ۰۹:۴۲ ب.ظ

حتی اگه تهش بگم این دردا که کشیدی ارزششو داشت...؟! 

آره داشت 

می‌رسم بهش حتی اگر نتونم اون لحظه همه‌چیو با هم داشته باشم 

اینجوری که دارم میرم... دارم برای اون لحظه یه چیزایی رو از دست میدم و قراره درد بکشم

عیب نداره

چون قلبم داره میگه