مرسی پانزده آذر
سه شنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۰۲ ب.ظ
برا اینکه یادم بمونه؛
زیر نم نم ریز ریز بارون سویشرت بافتنی یشمی با باقیمونده از آبیهای موهام، دستام دور یه لیوان چایی داغ، یهو قمری پرید، ترسیدم رو دستم چایی ریخت و وآی. همینجوری رفتم تو کوچه. یادم میمونه درختارو. موهام خیس شد. انگشتای پاهام یخ زد. هآآآآ کردم، بخار شد. رویش قارچ کوچولو رو دیدم
همین صدای بارونو-
بستنی میخوام :)
و من فهمیدم که همیشه یه جور نمیمونه
فکرای انتخابی خوب-
اموجی پروآآآنح
- ۰۱/۰۹/۱۵