مِه

۱ مطلب در اسفند ۱۴۰۳ ثبت شده است

نمی‌گم همه‌چی چون هنوز بهش نرسیدم اما اکثر چیزایی که تو زندگیم دیدمو حس کردم، تو فکرام بوده. 

من اینجام، گنگ و مبهم... اشتیاقی برای یادگرفتن رگ بیمارو پیدا کردن ندارم. صدای شلوغی و ازدحام باعث سردرد و تهوع‌م می‌شه‌. کجای روپوش سفید داشتن و تو خون و مریضی و خودخواهی و حسادت بودن، جالبه؟ 

شاید برای تویی که همیشه یه رویای واقعی داشتی. 

من؟ من از چیزایی که دوست داشتم دست کشیدم. انقدر زیاد سرکوبشون کردم که حالا مرز واقعیت و توهمِ دوست داشتنشون رو هم تشخیص نمی‌دم. 

باید برگردم. باید دوباره سعی کنم بغضامو قورت بدم. 

جایی زندگی کنم که شبیه تیمارستان خواهرانه... نمی‌دونم. نمی‌دونم دارم سخت می‌گیرم؟ 

من اینجوری نبودم هیچوقت که کسی بهم بگه چیکار کنم یا نکنم. من از محدود شدن توسط آدما تو موقعیت‌های جور واجور بیزارم. 

می‌خوام... می‌خوام به خودم امید بدم. 

می‌خوام... می‌خوام خودمو محکم‌تر بغل بگیرم. 

کنار بیام با چیزهایی که زشت یا خوشگل تو وجود آدم‌های دور و برمه. 

من نمی‌خوام کسی منو تغییر بده، منم نباید توقع داشته‌باشم تو اون محبت منو جبران کنی چون تو ذاتت این‌مدلی بودن تعریف نشده‌س. 

آره... انتخاب می‌کنم. حرف می‌زنم. کنار میام. سکوت می‌کنم. اشکامو نمی‌ذارم کسی ببینه. محکم‌تر می‌شم و خودمو سفت بغل می‌گیرم.. خودم خودمو به دوش می‌کشم و از این کوه بالا می‌رم. 

  • ۱ نظر
  • ۰۹ اسفند ۰۳ ، ۱۳:۰۲
  • ۵۱ نمایش