مِه

۸ مطلب در مهر ۱۴۰۱ ثبت شده است

درگیر

شنبه, ۹ مهر ۱۴۰۱، ۰۲:۳۸ ب.ظ

این احساس کافی نبودن هم منتظره من بیکار بشم! ! ! ! ! 

به قلبم از غمت صد چاک افتاد.

سه شنبه, ۵ مهر ۱۴۰۱، ۰۹:۳۹ ب.ظ

امیدوارم اونقدر خشمگین نشده باشی که عقلت رو از دست داده باشی.. 

احمق ها نمیدونن چی میخوان، چرا میرن جلو، دارن میرن به چی برسن، چرا میمیرن.. 

همینها یک روزی ما رو هم به کشتن خواهند داد..

.

چقدر این شعر رو دوس دارم من

الان درست به یاد ندارمش.. 

.

امشب غرق شدم 

.

اصلا درستش این مدلی نیست 

شاید هم من درستش رو نمیدونم.. (به توان دو (میدونم بعدا یادم میره))

.

او خوب نیست. نمیدونم براش چیکار کنم. گاها آدم به تنهایی نیاز داره. شاید کاری که میتونم براش انجام بدم اینه که بذارم بمونه تو تنهایی.. 

.

در امتداد همون غرق شدن.. 

فدای سرم.. 

من یه حسود خودخواه کینه ای هستم..

یکی از انگیزه هام اینه که یک روز برم جایی و تا میتونم این حس رو بهت بدم که تو هم یک روز جای من باشی ببینی جای من بودن چه حسی داره

.

فردا تنها میشم 

.

امشب چیزهای عجیبی درخواست کردم!! پروردگارا :))


الان حس کردم چقدر نسبت به دو نقطه و سه نقطه حساس شدم. مثل همین حساسیتم نسبت به مرطوب کننده نزدن و دست به کاغذ زدن. به هر دو اگر فکر کنم، باعث میشه سرم درد بگیره! 

کشک

دوشنبه, ۴ مهر ۱۴۰۱، ۰۷:۰۲ ب.ظ

اما هیچکس نگفت وقتی تموم بشه، چی میخواد شروع بشه؟ کی اصلا افتخار میده بیاد و شروع کنه؟

بیا ببین اینارو... آخ چه احمق و خشمگینن 

اعتراف

يكشنبه, ۳ مهر ۱۴۰۱، ۰۷:۲۱ ب.ظ

دلم میخواد خودمو نجات بدم. 

دلم میخواد اگر از من بپرسن یا یکجوری نگاهم کنن، 

اعتراف کنم و بگم: همین بود. توان من همین بود. بیشتر نمیتونستم. 

راستش هم همین هست، من دارم ذره ذره میشم. نه من میفهمم، نه میذارم کسی بفهمه...

دو خاکستری

يكشنبه, ۳ مهر ۱۴۰۱، ۰۷:۱۶ ب.ظ

یک بخشی از حکایت های ابوسعید ابوالخیر هست اگر درست بنویسم.. 

در دیده به جای خواب آب است مرا 

زیرا که به دیدنت شتاب است مرا 

گویند بخواب تا به خوابش بینی 

ای بی خبران چه جای خواب است مرا 

.

دوست دارم کتابش رو بگیرم

دوست دارمش.

به همون علت آبنبات چوبی رو دوست دارم که شیرکاکائو هم دوست دارم 

سرماخوردگی و گلو درد هم تاثیرگذار نیست. 

کل حرفم چیه

شنبه, ۲ مهر ۱۴۰۱، ۰۴:۴۴ ب.ظ

بیا راسته راستشو بگو 

کدوم وری برم؟

بپیچم دور بزنم..؟ 

زخمی بزن عمیق تر از انزوای من

شنبه, ۲ مهر ۱۴۰۱، ۱۲:۲۰ ق.ظ

دلم نمیخواد از حسرت هام بگم. میترسم تو آن ها رو داشته باشی 

دلم نمیخواد بفهمی خشمگین یا غمگینم، میترسم تو خوشحال بشی

از این آرامشت هرچند ساختگی و دروغی بد ناآروم میشم 

یک وقتهایی من یادم میاد که چطور ناامید شدم!