مِه

۳ مطلب در دی ۱۴۰۱ ثبت شده است

ما را همه شب نمی‌برد خواب

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۱، ۰۳:۳۴ ق.ظ

بیا توضیح بده که چرا

دوشنبه, ۱۹ دی ۱۴۰۱، ۰۹:۱۹ ب.ظ

شام می‌خوردم. اخبار جشن تکلیف دخترا رو نشون می‌داد بعد با چندتاشون مصاحبه کرد. یکیشون گفت خیلی خوشحالم، می‌تونم نماز بخونم. مرحم و نامرحمو می‌دونم! (با همین تلفظ) 

یهو غذا تو گلوم گیر انگار - 

دلم سوخت. برای خیلی‌ها. برای دخترا. برای پسرا. لبخنداشون، نبودنشون، طرز فکرشون، آینده‌شون، بچه‌هاشون، شغلشون، گریه‌هاشون، مرگ بر فلانی گفتن‌هاشون، گلودرد ناشی از جیغ زدن سرود سر صف مدرسشون... 

حافظه سفید

شنبه, ۳ دی ۱۴۰۱، ۰۲:۱۵ ق.ظ

غروب وایسادم یه گوشه، چشمامو بستم... واقعا حس کردم که تا اون موقع هیچیو حس نکرده بودم. هیچکسیو ندیده بودم. تا اون موقع هیچ مسئله‌ای اصلا وجود نداشت که بخوام فکر کنم. دوست داشتم اینو حس کنم و حس کردمش.. حس کردم آزادم. اینکه الان که اینجا وایسادم، هیشکی نیست فاطمه هیشکی. هیشکی قرار نیست بهت آسیب بزنه. هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیوفته. آروم بودم. آروم شدم. حس کردم جدام. حس کردم دورم. حس کردم می‌شه که اونجوری شه که من حالم بهتر بشه و باز برگردم به این حالت که چیزی نبوده که حالا تموم شدنش رو حس کرده باشی و بعد این حس که چیزی نبوده رو نگهش دارم برا خودم.