سنگها را به سینه زدن.
هروقت فرصتی داشتم، خودمو به یهگوشه میکشوندم. ساکت میشدم و فکر میکردم. به نخی که از دانتل رد میشه تا آنهایی که با چیزی احتمالا نوک تیز؛ استوانهی توپُر و سنگین در بدن و یا بالای گوششان تو این همه سرما آخرین شب زندگیشون رو به صبحی رسوندن که بخوابن سرجای ابدیشون و آیا آیا آیا آیا... آیا آرزویی داشتن وقتی سوزشی رو در سوراخ ایجاد شده در سمت چپ سینهشان احساس میکردن؟ آیا آیا آیا آیا خیال کردن که خونشون ثمر میده؟ آیا آیا آیا و آیا دلشون میخواست فردا صبح قهوه بخورن؟
این مدت، من قمارباز خوندم. عباس سکههای قمار رو قورت داده و ابراو در نبود پدر عمیق شده. ۳ کافه جدید رفتم. یک وجبی از شال طوسی که بافتم باقی مونده و هیچ امتحانی ازین ترم رو ندادم. کراپ صورتی گلگلی و پیکسل لئون هم خریدم.
راستی موهام بلندتر هم شده. اینو هم توی آینه فهمیدم، هم از تو عکسای قبلیم.
خیلی دلم میخواست بنویسم. هی مینوشتم، هی پاک میکردم. عامدانه و یا از روی این که یهو یهکاری پیش میومد.
آن وقتها
آن وقتها
آفتاب مثل اون موقعهای بچگیم نمیتابه. بخدا راس میگم. اون موقعها رو یادمه
باد میاد هوووووووو... میپیچیه و ول نمیکنه تا وقتی نفس کم بیاره و دوباره هو..
دنبالت گشتم. پی خیالهای واهی. جوونی کردم. گناه کردم. ولش کن.
اصلا مشکل منم همینه.
دوس دارم تو پستام نامه بنویسم برای خودم
دوس دارم یه داستان کوچولو بنویسم
اصلا بیاید برای هم آهنگ بفرستیم، میشه؟
.
- ۰۴/۱۱/۰۱