مِه

پاییز مرا گرفتارم کرد

چهارشنبه, ۱۵ آبان ۱۴۰۴، ۰۶:۱۰ ب.ظ

زیر دو پتو، ساعتی از خواب برخواستن که هوا تاریک است و دور و برت هیچ‌کس نیست که پس از آن از مرگ ایوان ایلیچ بخوانی و بایستی و شیرکاکائوی داغی درست کنی که شیرینی‌اش از عسل باشد. مهم نیست چقدر پودر کاکائو بریزی، اگر شکلات تخته‌ای و یا خامه نباشد، خوشمزه نیست؛ منهای شیرکاکائوهای داغ مامان. گرفتارش شدم. حس‌اش کردم. بی‌آنکه یادآوری کنم اما تمام سرگذشتم را در درونم مثل یک کتاب باز یافتم. و نوشتن این‌ها در "وبلاگ بیان" همراه با تمام خطوط آن کتاب باز... به خاطر آوردن هرچیز برایم مثل آب نوشیدن است. نمی‌دانی چه حالی‌ست پاییز‌. نمی‌دانم تو مرا در پاییز چگونه‌ خواهی دید؟ من با تو چگونه می‌شوم؟ اگر که به سراغ من بیایی... ساعت ۶عصر است. آبان.

  • ۰۴/۰۸/۱۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">