ازینکه یک کالبد نیستم.
احتمالا بهدلیل اینکه یک ظاهر نیستم، یک جسم نهفته زیر اجسام و اشیا نیستم. احتماا به این دلیل که غمگین که میشوم، چیزی از درون حالت گرفتگی و مچالگی به خود میگیرد. اصلا بهخاطر اینکه غمگین میشوم، بهخاطر اینکه چیزی در من وجود دارد که مرا غمگین میکنم، اصلا چیزی در درون دارم. چیزی درونِ این جسم دارم. شاید بهخاطر اینکه من کلی جسم میبینم که کاپشن و پالتوهای اوور سایز مُد روز را بر تن دارند. شاید بهخاطر اینکه آنطرفتر کسی توی خیابون روی پاهایش پتوی پلنگیِ سبز و زردی دادهاست و همین امشب هم باران بارید. دلیلش پوشاندن جای آبلهمرغانم هست با خیلی کرم. خیلی کرم و آخر هم محو نشدن تمام و کمال آن. شاید حتی تلاشم برای پنهان کردنش. برای پنهان کردنم. برای اینکه حتی نمیدانم چرا. برای اینکه من غمگین میشوم. من دل دارم. دل من نمیدانم کجای من است. برای اینکه هرکجای من باشد؛ همهاش میگیرد. کاش قطره بارانی بودم. کاش موسیقی توی گوشم بودم. که احساسی را برمیانگیختم اما احساسی نداشتم.