همراه با لبخند مینویسم...
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست دلتنگ بمیرم
:)
- ۰ نظر
- ۲۴ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۸:۰۰
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست دلتنگ بمیرم
:)
واقعا این آب و هوا رو نمی پسندم، مثلاً اونهایی که بوشهر و یزد و خرمشهر و قشم و... هستن، چیکار میکنم دیگه. واقعا از اینکه فصل خوبی به دنیا اومدم، تنکس. شما پاییزم ببین اصن!!! بعد بهار و تابستون هم واقعا فرق ندارد هواش، مگر اینکه به قولی تبریز و فلان.
یه چیزی تو وجودمه... یه حسی که خیلی خیلی...
میگن از هر چی بترسی سرت میادا، من هم از یه چیزایی میترسم هم ازشون بدم میاد، و از اینکه این قانون کلی رو به همه دادن که اگه بترسی سرت میاد هم میترسم.
پس نترسم .
کاش امروز پریود بشم، همین عصر
اینو هیچوقت از خدا نخواسته بودم اما الان میخوام
این خواستم با درسمم مرتبط هست
اف بر من ولی ... متاسفانم برات فاطمه
از این تکرار ساعتها
از این بیهوده بودنها
از این بی تاب ماندنها
از این تردیدها
نیرنگها
شکها
خیانتها
از این رنگین کمان سرد آدمها
و از این مرگ باورها و رویاها
پریشانم
دلم پرواز میخواهد
بعد از خواب بستنی واقعا واقعا >
مربوط به حال خودم است
اما باید پافشاری کنم...